خاطره تلخ قمرالملوک وزیری از گوشواره‌ای که وحشیانه به غارت رفت

روایتی از قمرالملوک وزیری، خواننده زن دوره رضاشاه، از گوشواره‌ای که سپهبد امیراحمدی معروف به «قصاب لرستان» از غارت لرستان به خانه آورده بود، تصویری تکان‌دهنده از عمق سرکوب و غارت مردم لرستان توسط ارتش رضاشاه ارائه می‌دهد؛ گوشواره‌ای که تکه‌ای از نرمه گوش یک زن لر همچنان به آن آویزان بود.
قمرالملوک وزیری

یکی از اقدامات رضاشاه در طول حکومتش، سرکوب اقوام ایرانی به‌ویژه لرها به‌طور ویژه‌ای برجسته است؛ اما سرکوب عشایر لرستان در دوره رضاشاه تنها به درگیری‌های نظامی محدود نماند و با کشتار، بازداشت و غارت گسترده اموال لرها نیز همراه بود.

در جریان این سرکوب‌ها، نیروهای ارتش علاوه‌بر تصرف دام و اموال عشایر، به دارایی‌های زنان و دختران نیز رحم نمی‌کردند؛ تا جایی که گزارش‌هایی از کشیدن گوشواره از گوش زنان و باقی ماندن تکه‌ای از نرمه گوش بر گوشواره‌ها نقل شده است.

این برخورد خشن، در شرایطی رخ می‌داد که برخی فرماندهان نظامی رضاشاه اساساً سرکوب لرها را با هدف از میان بردن هویت و نام آنان دنبال می‌کردند: «سپهبد امیراحمدی (معروف به قصاب لرستان) بین سال‌های ۱۳‌۰۳ تا ۱۳‌۰۶ امیر لشکر غرب کشور بود.

او در ۲ جوزای ۱۳‌۰۳، طی تلگرافی به رئیس تیپ پیاده بروجرد درباره سرکوب مردم لر چنین می‌گوید: «اطمینان داشته باشید که این مرتبه طوری قوای اَلوار (لُرها) را در هم خواهم شکست که بعدها قدرت جزئی برای حرکت نداشته باشند». امیراحمدی همچنین در ۱۲ جوزای ۱۳‌۰۳، طی سخنرانی خود در بروجرد «برانداختن نام لُر را از صفحه لرستان» وعده داده بود». (عملیات لرستان، کاوه بیات، صص ۱۸ ـ ۱۷۱.)

اما درباره کشیدن گوشواره زنان توسط سربازان رضاشاه، جالب توجه است که «قمرالملوک وزیری» خواننده‌ زن در دوزان رضاشاه، خاطره‌ای از یک مهمانی در خانه سپهبد امیراحمدی نقل می‌کند که از این فاجعه پرده‌برداری می‌کند.

قمرالملوک وزیری می‌گوید: «امیراحمدی برای اجرای موسیقی، من و مرتضی‌خان نی‌داود را به خانه‌اش دعوت کرد و تمام درباریان و بزرگان وقت را پس از آنکه خواندم و گل به سرم ریختند، امیر لشکر مرا خواند، دستم را بوسید و پیش خود نشاند و رو کرد به پیشخدمت‌ها و گفت بروید خورجینی را که از لرستان آورده‌ام بیاورید.

خورجین را که آوردند، دست کرد و یک جفت گوشواره از آن درآورد و اولی را گوش من کرد و دومی را نتوانست و آن را در دست من گذاشت. موقعی که آمدم نشستم، دیدم تکه‌ای سیاه و نرم به انتهای گوشواره آویزان است و فهمیدم آن را از غارت آورده‌اند و قسمتی از نرمه گوش به آن آویزان است». (آوای مهربانی، یادواره قمرالملوک وزیری، زهره خالقی، صفحه ۲۳۸.)

همچنین «ویلیام داگلاس» قاضی دادگاه عالی ایالات متحده که پس از سقوط رضاشاه از مناطق عشایری بازدید کرده است، در کتاب «سرزمین شگفت انگیز و مردمی مهربان و دوست‌داشتنی» به کشتار فجیع جوانان لُر پرداخته است؛ کشتاری که برای عشایر لرستان، موضوعی دردناک و برای ارتش رضاخان، یک سرگرمی محسوب می‌شد.

ویلیام داگلاس در کتابش، مشاهدات یک پیرمرد لر را ثبت کرده است: «لحظاتی دیگر پیرمرد رویش را به جانب من برگرداند و داستانی را که هنوز همانند کابوسی در اندیشه‌اش برجای مانده بود، برای من بازگو کرد.

روش و ابزار تدارک کشتن و شکنجه در آسیا خیلی قدیمی و گوناگون است؛ اما رفتار این کلنل (یکی از فرماندهان ارتش رضاشاه) همان‌گونه که پیرمرد برایم بیان کرد، بسیار تکان‌دهنده و هولناک بود؛ کلنل فرمان داد تا چند جوان را اسیر کنند. در همین زمان آتشی از زغال و هیزم برافروخت.

من به فوریت دریافتم که می‌خواهد چه‌کار کند. او ورقه آهن بزرگی داشت. این ورقه را داغ کرد تا قرمز شد. او به افرادش دستور داد که یکی از لرها را بیاورند. دو سرباز هر کدام یک سمت اسیر را نگه می‌داشتند. سرباز سوم با شمشیری پشت سر اسیر قرار می‌گرفت. کلنل فرمان می‌داد.

سرباز شمشیردار، شمشیر می‌زد. آنگاه که گردن اسیر قطع می‌شد، کلنل فریاد می‌زد «بُدو!». کلّه روی خاک می‌افتاد. کلنل ورقه داغ‌شده را روی گردن بریده اسیر می‌گذاشت. مرد بی‌سر گام‌هایی برمی‌داشت و بر زمین می‌غلتید. کلنل فریاد می‌زد که بلندتر از این بیاورید تا بتواند بهتر از این بدود. لرها یکی پس از دیگری بی‌سر می‌شدند.

دوباره و دوباره ورقه آهن گداخته روی گردن بریده‌ای قرار می‌گرفت. یک‌بار که کلنل ورقه آهن را دیر گذاشت خون به اندازه پنج فوت در هوا فَوَران کرد… کلنل شرط‌بندی می‌کرد که چگونه این افراد بی‌سر می‌توانند بدوند.

او و سربازان فریاد و نعره می‌زدند، قربانیان را تشویق می‌کردند که به‌طور احسن وظایفشان را انجام دهند… کلنل بهترین شرط را فکر می‌کنم از بی‌سر کردن لرهایی که با سربریده پانزده قدم می‌دویدند هزاران ریال برنده شد… او همه موجودی ما، گوسفندان، بزها، گاوها و اسب‌ها را برد.

روز بعد هم ده‌ها کامیون آمدند، همه فرش‌ها، سماورها، سینی‌ها، جواهرات، لباس‌ها و هر چه که دارایی داشتیم به واگن‌ها ریختند و به‌وسیله ارتش، به تاراج بردند». (ویلیام داگلاس، سرزمین شگفت‌انگیز و مردمی مهربان و دوست‌داشتنی، صص ۱۷۱ -‌ ۱۷۷.)

آنچه در روایت‌های ثبت‌شده از سرکوب لرستان در دوره رضاشاه دیده می‌شود، تنها یک عملیات نظامی برای خلع سلاح عشایر نبود؛ بلکه مجموعه‌ای از کشتار، غارت و برخوردهای خشونت‌آمیز بود که زندگی و دارایی عشایر لرستان را هدف قرار می‌داد.

اقدامات «سپهبد امیراحمدی» علیه لرها، به‌قدری فاجعه‌بار بود که خاطرات روزهای کشتار و غارت توسط ارتش رضاشاه، تا دهه‌ها در حافظه تاریخی مردم لرستان باقی مانده بود.

به‌گونه‌ای که «هوشنگ امیراحمدی» فعال سیاسی مقیم آمریکا که در دوره محمدرضا پهلوی، به‌خاطر شباهت نام خانوادگی‌اش با «سپهبد امیراحمدی» در لرستان با خطر مواجه شده بود.

هوشنگ امیراحمدی که در سازمان گسترش استخدام شده بود، به لرستان کارخانه‌های قند دولتی در آن منطقه احداث شده بود، اعزام می‌شود. وظیفه امیراحمدی این بود که به‌عنوان مهندس کشاورزی، به تولید چغندر و افزایش کیفیت آن در منطقه لرستان کمک کند.

جالب توجه است که هوشنگ امیراحمدی عنوان کرده که یک فامیلی دور با سپهبد امیراحمدی دارد؛ گویا وی با پدربزرگش پسرعمو بوده است.

اما او در گفت‌وگویی با حسین دهباشی، خاطره جالبی نقل کرده است: «من یک سال در چالانچولان در اطراف بروجرد بودم و همین‌طور به شهرهای درود، الیگودرز، خرم‌آباد و الشتر هم سرکشی می‌کردم.

روز اول که به کارخانه قند رفتم، رئیس کارخانه وقتی متوجه شد نام من امیراحمدی است، به من هشدار داد که تو هرگز نباید بگویی که با سپهبد امیراحمدی نسبت فامیلی داری؛ چون امیراحمدی در دوران رضاشاه، کشتار گسترده‌ای در لرستان کرده بود و مردم آن منطقه از او متنفر بودند».

خبرگزاری فارس