نام کاربری یا نشانی ایمیل
رمز عبور
مرا به خاطر بسپار
ساعت مدرسه که تمام میشود، بچهها یکییکی از در مدرسه بیرون میآیند؛ بعضی دست در دست پدر و مادر راهی خانه میشوند، بعضی سوار سرویس میشوند و بعضی دیگر کلید خانه را از جیبشان بیرون میآورند. مسیر برایشان آشناست؛ کوچه، ساختمان، آسانسور و بعد صدای چرخیدن کلید در قفل. در که باز میشود اما خبری از مادر نیست، پدر هم هنوز از سر کار برنگشته است. کیف را گوشهای میاندازند و وارد خانهای ساکت میشوند؛ خانهای که تا چند ساعت بعد قرار نیست صدای هیچ بزرگسالی در آن شنیده شود.
این روزها که با خانواده دانش آموزان بازمانده مدرسه شجره طیبه میناب، به گفتوگو مینشینم دائم این شعر نیما در سرم میپیچد: «آی آدمها که در ساحل نشسته شاد و خندانید...»
آرشا برادر کوچکت فکر میکند تو هنوز مدرسهای! ۴۵ روز پس از شهادتآرشا، خانمی درگلزار شهدای میناب به سراغ مادرش میرود و خبر از پیداشدن کیف فرزندش میدهد.
گفتگوی جهانبانو با بانوان حاضر در مسیر مشایه
آشنایی با اولین موکب بین المللی زنانه
جملات کوتاه برای تشکر از بانوان خادم عراقی
چند توصیه برای مادران جهت در پیادهروی اربعین
به پاس ۱۰۰۰ روز خدمت
جریان مقاومت، جریانی است که باید همچنان خون تازه در آن دمیده شود
سختترین و سوزناکترین درد بشر، درد فراق است
مردم خوب میدانند چه کسی خدمتگزارشان است
یادبود بانوان آمل برای شهید رئیسی و شهدای خدمت