
میناب از نگاهی دیگر؛ روایتی از گروه جهادی مادران مینابی
گروه جهادی امامرضا (ع) که از سال ۹۴ پا میگیرد، در ماجرای جنگهای اخیر هم به پایگاهی مردمی برای خدمترسانی به رزمندگان تبدیل میشود و مادران مینابی، مادرانه به میدان میآیند و هر آنچه دارند، وسط میگذارند تا …
منتشر شده در
گروه جهادی امامرضا (ع) که از سال ۹۴ پا میگیرد، در ماجرای جنگهای اخیر هم به پایگاهی مردمی برای خدمترسانی به رزمندگان تبدیل میشود و مادران مینابی، مادرانه به میدان میآیند و هر آنچه دارند، وسط میگذارند تا برای رزمندگان، مانند فرزندان خودشان، خوراکیهایی آماده کنند و مهر و قدرشناسیشان را در قالب کلوچهای خانگی یا یک وعده غذایی گرم به سربازان وطن ارائه کنند.
این گروه، البته وقتی خون کودکان پاک میناب را دید و اشکهای مادران شهدای کوچک مدرسه شجره طیبه را لمس کرد، در عهد و پیمانش راسختر شد و تا آخر این راه ایستاده است.
خانم اوج هرمزی، شما از فعالان جهادگر هستید. درباره گروه جهادیتان بگویید؛ اینکه از چه زمانی فعالیتهای جهادی شما آغاز شد و بهانه شروع این فعالیتها چه بود؟
گروه جهادی ما از سال ۹۴ شکل گرفت؛ گروهی تشکیل دادیم به نام «گروه امامرضا». خیلی از افراد فقیر و بیبضاعت را میشناختیم، مخصوصاً خود من که معلم مدرسه بودم.
ماجرا از اینجا شروع شد که یک دختر پایه پنجم یا ششم میخواست با یک پیرمرد پاکستانی ازدواج کند. رفتیم خانهشان و گفتیم: «چرا میخواهی ازدواج کنی؟ سنت پایین است.» گفت: «او برای من انگشتر خریده است.»
من مدیر مدرسه بودم. رفتیم خانهشان و دیدیم خیلی فقیر هستند. خلاصه، آن دختر با آن آقای حدوداً ۴۵ساله ازدواج کرد، بچهای به دنیا آورد و بعد خودش را حلقآویز کرد.
از همان روزی که آن دختر گفت به خاطر یک انگشتر میخواهد با آن مرد ۴۵ساله ازدواج کند، من گروهی به نام «امامرضا» راه انداختم. دفتر و وسایلی خریداری میکردیم. اول برای دانشآموزان، برای اول مهر، بعد مانتو و شلوار و اینها را کلاً تحویل مدرسههای پسرانه و دخترانه میدادیم. بعد، بستههای غذایی، لباس برای خانمها، کمک به خانمها برای ازدواج، جهیزیه برای زوجهای جوان و پیگیری این امور را در دستور کار قرار دادیم. الان دیگر حتی در ساختوساز هم وارد شدهایم.
یعنی ساختوساز چه چیزی؛ خانه و امثال آن برای مردم، یا مثلاً مدرسه و مسجد و…؟
موردی داشتیم که خانهشان در روستا بود. پارسال خراب شد؛ آبگرفتگی کل حیاط و خانهشان را برد. الان بلوک و شن و سیمان آوردیم و چیزهایی را که لازم است تا یک اتاق بالا بیاید، تهیه کردهایم. اینها سه خانواده هستند.
در جنگهای اخیر هم فعالیت داشتید؟ چه کارهایی انجام میدادید؟
بله، در جنگهای اخیر رزمندههایی بودند که باید برایشان نوشیدنی خنک، میانوعده و شام تهیه میکردیم؛ حتی بعضی وقتها ناهار. تا الان که تعدادشان خیلی کم شده است. ولی اینجا برای حدود ۲۰ نفر ناهار تهیه میکنیم، اما شام تا ۲۰۰ نفر هم بود.
تا همین امروز هم در برنامه پذیرایی از رزمندهها هستیم. البته من خودم مسئول سازندگی هستم و گروههایی از حوزه خودمان تشکیل دادهام، اما برنامهریزی با خودم است: چه غذایی درست کنیم، کجا درست کنیم و چه مقدار درست کنیم. اینها به پیروزی رزمندگان وطنمان، انشاءالله، کمک میکند.
گاهی خانمها کیک درست میکردند و میگفتند برای رزمندههاست تا دلگرم شوند. شبانه انواع کیک، شربت و نوشیدنی درست میکردند. هیچ چیزی کم نبود. خانمهای جهادی مادرانه وارد این کار شدهاند.
الان آنجا اوضاع چطور است؟
اینجا شهرستانهایی مثل میناب را بمباران کردند و شهید دادند. ما خون بچههای مدرسه «شجره طیبه میناب» را دیدیم. همین مسائل هم موجب شده تا ما پای کار باشیم. حتی اگر به ما بگویند شبی هزار غذا هم درست کنید، از خودمان همهچیز میآوریم و به لطف خدا و حضرت علی (ع)، ما هیچچیزی کم نداریم.
گفتید که در گروه جهادیتان برای کمک به تحصیل بچهها لوازمالتحریر و ملزومات تهیه میکردید. هزینه این کارها از کجا تأمین میشد؟
ما اول پنج، شش نفر بودیم. مردم روستا با این کار هدفمند روبهرو نشده بودند. ما پنج، شش نفری بودیم و خرید میکردیم. از دوستان فرهنگی مدرسه بودیم و کارها را راه انداختیم.
بعد با دوستانمان که وضعشان کمی بهتر بود، تماس میگرفتیم و میگفتیم: «ما مثلاً ۳۰ دانشآموز داریم؛ شما میتوانید هزینه چند مانتو را بدهید؟» طرف میگفت پنجتا، یکی میگفت یکی. اینها را جمعوجور میکردیم.
تا الان که وضعیت بهتر شده، خدا را شکر کمک میشود. حتی کسانی که فکر میکنی درآمد ندارند، ۱۰۰ هزار تومان هم که شده، کمک میکنند. برای لوازمالتحریر، مثلاً یکی ۵ هزار تومان داد، یکی هزار تومان. کلاً هزینه از کمکهای مردم است.
بعضی جاها هم که میدیدم کمک نمیشود، از حقوق خودم میدادم. حتی الان که جنگ است، مغازهای هست که برای ما حساب دفتری باز کرده؛ مثلاً تا سر برج، اگر نخود، روغن یا برنج بخواهم، اینقدر اعتبار داریم و به ما میدهند.
وضع مالی شما خیلی خوب است؟
(با خنده) همه همین را میگویند، ولی خدا خودش یکجوری میرساند و مردم هم خیلی پای کارند.
همسرتان شغلشان چیست و درباره فعالیتهای جهادی شما چه نظری دارند؟
همسرم هم فرهنگی هستند و به من میگویند: «خیلی ثواب میکنی و از ثوابهایت باید به من هم بدهی.» من هم میگویم: «همه ثوابها برای تو.»
خانه ما آشپزخانه شده است. همان چهار مبلی را که داریم، روکش کشیدهایم و پیاز و گوجه و این چیزها پخش است. کلاً ستاد پشتیبانی شده است. خیلی از جوانهای مردم در حال پشتیبانیاند؛ در گرما و سرما، و ما اینجاییم. حالا چه کاری از دست ما برمیآید؟ همین کار کوچکی که داریم برایشان انجام میدهیم.
چند فرزند دارید؟
من خدا را شکر پنج فرزند دارم.
بچهها هم با شما همراهی دارند؟ اعتراضی نمیکنند؟
روز اول جنگ با ما تماس گرفتند و گفتند که برای پشتیبانی از رزمندهها و نیروهای ایستوبازرسی غذا تهیه کنید. اولین روز، تنها چیزی که داشتیم نخود بود و حتی فرزند کوچک پنجساله من هم با ما نشسته بود و تندوتند نخود پاک میکرد. ما همیشه با هم و همراه هم هستیم.
شما اهل میناب هستید. از ماجرای میناب و مدرسه بگویید. از آن موقع برایمان بگویید؛ شما چه دیدید، چه شنیدید و شاهد چه صحنههایی بودید؟
من آن روز یک جلسهای داشتم. از طرف اداره با من تماس گرفتند که شما بهعنوان مسئول گروه پرورشی بخش خودتان هستید و حدوداً ۲۱ مدرسه باید سرکشی میکردم. با ماشین برادرم بودم و میخواستم بروم شهر. بعد برادرم گفت: «اسرائیل یک جای خیلی مهم در تهران را هدف گرفته و یکی از مسئولان مهم کشور به شهادت رسیده است. جلسه را تعطیل میکنیم.»
گفتند: «نه، باید بیایید اینجا که خودمان برویم پیش امامجمعه.» رفتم آنجا. نشستیم، چند دقیقه صحبت شد. همهمان یکجوری بودیم. حدود ساعت ۱۱ صبح، با یک صدای خیلی مهیب، پنجرهها لرزید.
معلم و مدیر مدرسه پسرم تماس گرفت و گفت: «خانم هرمزی، میتوانی بیایی پسرت را ببری؟» برادرم زنگ زد و گفت: «بیا برویم مدرسه.» رفتیم. محشر بود. بعد گفتند مدرسه را زده بود. اول فکر کردم سپاه است. هیچکدام از خیابانهای میناب راه نبود. ما از فرعی رفتیم؛ از خیابان آسفالت راه نبود.
مدرسه پسر شما آنجا بود؟
مدرسه پسر من فاصله داشت؛ یعنی یک چیزی برعکس همدیگر بود و فرق میکرد. آتش و دود و همهمه بود. مدیر مدرسه هم شهید شده بود. یک روزگاری بود.
عزیزانی که آنجا شهید شدهاند، از آشناهای شما هم بودند؟ از کسانی که بچههایشان فوت کردند و شهید شدند؟
معلمان، خواهرزادههای زنداییام بودند. سهتای آنها بچههای همانها بودند؛ یعنی دو تا بچههای دو شهید بودند و یکی بچه برادرزادهشان بود. از اینها شهید بودند. آشناهایمان بودند. خیلی از دوستان و رفیقهایمان بودند؛ همشهریهایمان بودند. اینها که بچههایشان شهید شده بودند.
میناب به «کربلای دو» و «مشهدرضا» مشهور است. برای تشییع شهدا رفتیم. مادرهای شهیدی را میدیدیم که مثلاً سه تا چهار بچهشان شهید شده بودند، یا بچه و مادر و پدر شهید شده بودند. اینها را دیدیم. همینها هستند که ما را نگه داشتهاند. حتی اگر بگویند برای ۲۰۰ رزمنده هم غذا درست کنید، ما حاضریم این کار را انجام دهیم؛ سختی برای ما وجود ندارد.
تجمعات هم همچنان دارید؟
بله، تجمع هم میرویم. هر شب بعد از آنکه غذا پخته میشد، میرفتیم تجمع. دانشآموزانمان را میبردیم آنجا. هر شب آنجا میرفتیم.
به نظر شما جایگاه و نقش معلم، بهعنوان معلم و معاون و بهخصوص یک خانم، در اینکه نسل جدید را واقعاً یکجوری تربیت کنند که دشمنشناس باشند، چقدر است؟
معلم یک الگو برای دانشآموز است. حتی راهرفتن معلم، مخصوصاً در دبستان، مورد توجه و تقلید بچهها قرار میگیرد؛ اینکه چهجوری لباس بپوشد و چه راهی را در پیش بگیرد.
مثلاً آن شبی که من به تجمع میرفتم، بچهها من را دیده بودند. یک شب که من رفته بودم، شبهای بعد حضور بچهها بیشتر بود و تجمع گرمتر بود؛ چون از آنها عکس و فیلم میگرفتم و با پرچم میرفتم آنجا. اگر یک شب نمیرفتم، بزرگان آن هیئت یا آن دستهها که آنجا بودند، حتی آقایان، سؤال میکردند که چرا فلانی نیامده؟ چرا خانم هرمزی امشب نیست؟ چطور است که امشب نیست؟
همین کار جهادی که در تجمع، ما غذا میپختیم، حضور من بهعنوان معلم، مایه دلگرمی بچهها بود و آنها را برای حضور تشویق میکرد. بچهها با چادر دبستانی، با چادر و پرچم، میآمدند و در تجمع شرکت میکردند.
یک موقع اگر مواد اولیهای را که میخواستیم با آنها شام یا ناهار درست کنیم، کم میآوردیم، ما در کوچه و خانه غذا و خوراکیهایی را درست میکردیم. دانشآموزان بستههایی از نخود و کشمش، کلوچههای محلی، خرما و اینها میآوردند.
مثلاً میگفتیم یک کلاس ۳۰نفری ماکارونی، یک کلاس ۴۰نفری مثلاً سیبزمینی بیاورد و یک کلاس برای فلافل نخود بیاورد. بچهها میآمدند و وسایلشان را میآوردند؛ بدون اینکه به آنها فشار بیاید یا خانواده اذیت شود.
قیمت یک بسته ماکارونی چقدر است؟ مثلاً ۶۰ هزار تومان. یک کیلو سیبزمینی قبلاً ۴۰ هزار تومان بود. اینجوری، یا مثلاً یک کیلو نخود. طوری بود که مواد برایمان مهیا میشد، با یک هزینه کم که مثلاً خانوادهها میدادند.
بچهها خودشان هم میآمدند و حضور پیدا میکردند. یا دانشآموزی داشتیم که خودش شام کامل، مثلاً برای ۱۷۰ تا ۱۸۰ نفر دانشآموز و خانواده، تهیه کرده بود و با تمام وسایل، حتی نوشیدنی، برایشان میآورد و تحویل میداد.
این نقش یک معلم است و اینکه بچهها من را الگوی خودشان قرار داده بودند.
شما در مدرسه چه سمتی دارید؟
ناظم هستم.
بچهها معمولاً از ناظم مدرسه میترسند. آیا از شما هم میترسند؟
نه، بچهها از من نمیترسند. بچهها من را دوست دارند. چند وقت پیش ما یک جشن قرآنی داشتیم؛ محفل داشتیم و از اداره آمده بودند. ما بچههایی را که به مقطع راهنمایی رفته بودند هم به مناسبت هفته وحدت دعوت کرده بودیم. این دانشآموزی که رفته، کجا؟ راهنمایی. الان میگوید: «خانم هرمزی، من خیلی دوست دارم درس بگیرم.»
تربیت بر مبنای علاقه و محبت را در پیش گرفتم و الحمدلله خوب هم جواب داده است. آنجایی که باید با بچهها خوب و مهربان باشم، مهربانم؛ ولی گاهی هم موردش هست که باید یکم با آنها تند برخورد کنی و سعی میکنم اعتدال را رعایت کنم.
در این مدت که فعالیت جهادی داشتید، یا در مدت جنگ که فعالیتهای جهادی برای رزمندهها داشتید و در تجمعات شبانه حضور پیدا میکردید، حتماً با خانمها و دختران جوانی که خیلی باوری به حجاب ندارند، مواجه شدهاید. چون شما معلم هم هستید و با بچهها و دختربچهها سروکار دارید. برای جذب قشر خاکستری چه برنامههایی داشتهاید؟
یک دانشآموزی داشتیم که با خانوادهاش صحبت کردیم و مادرش هم گاهی به مدرسه میآمد و خیلی نمیپذیرفت. اما دخترش حالا جذب بچههای مدرسه شده و تغییر کرده است.
یک مورد دیگر هم داشتیم که خانوادهاش نه اینکه مخالف نظام باشند، بلکه یک مقدار در بحث حجاب و اینها سست بودند. تا زمانی که دایی دختر در حمله آمریکا به صداوسیمای بندرعباس شهید شد. بعد از ماجرای شهادت داییاش، چادری شد و کلیپ چادریشدنش را برای من فرستاد. ما هم از او در جشن مدرسه دعوت کردیم تا ماجرای چادریشدنش را برای بچهها روایت کند.
خیلیهای دیگر هم که در ابتدا خیلی با ما همنظر نبودند، در این مدت همراه ما شدند و به ما کمک میکنند.
آیا در گروه جهادی شما فقط خانمها حضور دارند؟
نه، آقایان هم هستند؛ مثل برادرم و دوست برادرم که اینها با ماشین، وسایل را به روستاهای اطراف میرسانند تا توزیع شود. همچنین چند نفر از حامیان مالی گروه جهادی ما از آقایان هستند.
البته خانمها نقش پررنگتری دارند و گروههای ۴۰، ۵۰نفرهای داریم که روی هم بالغ بر ۲۰۰ نفر میشویم. کار به این بزرگی با چند نفر حل نمیشود.
روزنامه جوان
این مطلب برایت مفید بود؟
دیدگاههای شما
۰ دیدگاههنوز دیدگاهی منتشر نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.