تحلیل خبر؛

رابین مورگان؛ زنی که خانواده را قربانی کرد

همین چند روز پیش بود که روزنامه گاردین خبری منتشر کرد که خیلی‌ها را به فکر فرو برد: رابین مورگان، یکی از مشهورترین چهره‌های جنبش زنان در آمریکا، در ۸۵ سالگی از دنیا رفت. خبر کوتاه بود، اما نام مورگان نامی است که نیم قرن با بحث‌های داغ درباره جایگاه زن در جامعه غربی گره خورده است. بعضی او را معمار فکری فمینیسم مدرن می‌دانند، اما راستش حقیقت تلخ‌تر از این حرف‌هاست.

مورگان و همفکرانش نه تنها به زنان خدمتی نکردند، بلکه با شعارهای تند و نگاه سیاه‌وسفیدشان، خانواده را به میدان جنگ تبدیل کردند و جامعه غربی را به باتلاقی کشاندند که امروز خودشان هم از آن شکایت دارند. حالا با مرگ او، وقت آن رسیده که بدون تعارف و ساده بگوییم: مورگان چه بلایی سر خانواده، زن و مرد آورد؟

 مورگان در سال ۱۹۴۱ در نیویورک به دنیا آمد. نوجوانی‌اش را در دنیای بازیگری گذراند، اما خیلی زود مسیرش عوض شد و به سیاست و فعالیت اجتماعی کشیده شد. دهه ۱۹۶۰ در آمریکا، دوران اعتراض‌های گسترده بود؛ از مخالفت با جنگ ویتنام تا مبارزه برای حقوق سیاه‌پوستان. در همین فضا بود که مورگان به یکی از چهره‌های شناخته‌شده جنبش زنان تبدیل شد و در سال ۱۹۶۷ گروه زنان رادیکال نیویورک را بنیان گذاشت.

از همان ابتدا مشخص بود که این جریان، راه گفت‌وگو و اصلاح تدریجی را کنار گذاشته و به دنبال تقابل و تخریب است. این جریان از همان روز اول به جای اینکه بپرسد چطور می‌توانیم زندگی زنان را بهتر کنیم؟، پرسید مردها را چطور می‌توانیم مقصر همه مشکلات معرفی کنیم؟

 شهرت او فقط به راهپیمایی و شعار دادن محدود نشد. سال ۱۹۷۰ کتابی را ویرایش کرد به نام «خواهری قدرتمند است» که خیلی زود به یکی از متن‌های اصلی موج دوم فمینیسم تبدیل شد. این کتاب مجموعه‌ای از نوشته‌های فعالان زن بود که می‌خواستند تصویری تازه از جایگاه زنان ارائه دهند. اما این کتاب و امثال آن، کم‌کم یک نگاه ایدئولوژیک ساختند که تفاوت‌ها و پیچیدگی‌های زندگی زنان در فرهنگ‌ها و جوامع مختلف را نادیده می‌گرفت.

به بیان ساده‌تر، مورگان و همراهانش برای همه زنان یک نسخه واحد پیچیدند؛ نسخه‌ای که فقط برای زنان سفیدپوست طبقه متوسط آمریکایی جواب می‌داد و بقیه دنیا را به حال خود رها کرد. زن مسلمان، زن روستایی، زن آسیایی و زن آفریقایی هیچ‌کدام در این نسخه جای نداشتند. فقط یک زن وجود داشت: زن آمریکایی غربی که باید علیه مرد و خانواده بشورد.

مورگان در دهه‌های بعد به یکی از شناخته‌شده‌ترین نویسندگان و نظریه‌پردازان فمینیست تبدیل شد. نوشته‌ها و سخنرانی‌هایش در دانشگاه‌ها و رسانه‌ها بازتاب گسترده‌ای داشت. او معتقد بود تبعیض علیه زنان فقط در قوانین یا رفتارهای فردی خلاصه نمی‌شود، بلکه در ساختارهای فرهنگی و اجتماعی ریشه دارد. همین نگاه ساختاری، بعدها به یکی از خطرناک‌ترین ابزارهای جریان او تبدیل شد؛ چون به جای اصلاح تدریجی، به دنبال انقلاب بود و انقلاب هم همیشه قربانی می‌گیرد. و اولین قربانی این انقلاب، خانواده بود.

اما چیزی که مورگان را به چهره‌ای جنجالی تبدیل کرد، مواضع تند و صریحش بود. شعار معروفش که می‌گفت پورنوگرافی نظریه است و تجاوز عمل به آن سال‌ها در محافل فمینیستی تکرار شد. اما این جمله به چه معناست؟ مورگان می‌خواست بگوید هر تصویر یا محتوایی که به رابطه جنسی اشاره دارد، خودش یک نوع تفکر و ایدئولوژی است که به مردان یاد می‌دهد به زن به عنوان ابزار نگاه کنند و هر رابطه جنسی که از نظر او تحمیلی به نظر برسد، تجاوز است. به عبارت ساده‌تر، مورگان حتی هر رابطه معمولی بین زن و شوهر را مشکوک به تجاوز می‌دانست. نتیجه این تفکر چه بود؟ مردان به طور خودکار مجرم فرض شدند و زنان به طور خودکار قربانی. حتی درون اتاق خواب زناشویی، هر رابطه‌ای می‌توانست با برچسب تجاوز تفسیر شود. این شعار، به جای حمایت از زنان، اعتماد میان زن و مرد را نابود کرد و هر مردی را به یک متهم بالقوه تبدیل کرد.

 شاید مهم‌ترین انتقادی که به مورگان و جریان فکری‌اش وارد شده، نگاه تقابلی به رابطه زن و مرد باشد. بسیاری از پژوهشگران می‌گویند بخشی از فمینیسم رادیکال دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ به جای تمرکز بر همکاری و اصلاح ساختارهای اجتماعی، بر دشمنی میان دو جنس تأکید کرد. در این روایت، زنان اغلب قربانی و مردان عامل سلطه تصویر می‌شدند. منتقدان می‌گویند این نگاه نه تنها به حل مشکلات واقعی زنان کمک نکرد، بلکه در مواردی شکاف‌های اجتماعی را عمیق‌تر کرد. امروز نتیجه این نگاه را می‌بینیم: مردان و زنانی که به هم بدبین شده‌اند و خانواده که باید پناهگاه باشد، به میدان جنگ تبدیل شده است. زن به مرد به عنوان دشمن نگاه می‌کند و مرد از زن می‌ترسد. و این همان چیزی است که مورگان و همفکرانش ساختند.

این انتقادها در سال‌های اخیر پررنگ‌تر هم شده است. همزمان با کاهش نرخ ازدواج، افزایش زندگی‌های تک‌نفره، افت نرخ فرزندآوری و گسترش احساس تنهایی در بسیاری از کشورهای غربی، بعضی تحلیلگران بار دیگر به سراغ میراث فکری جریان‌های فرهنگی دهه‌های گذشته رفته‌اند. آن‌ها معتقدند بخشی از گفتمان‌هایی که خانواده را صرفاً محل بازتولید ظلم و بی‌عدالتی معرفی می‌کردند، در شکل‌گیری فضای امروز بی‌تأثیر نبوده‌اند. حامیان فمینیسم این تحلیل را رد می‌کنند و مشکلات کنونی را ناشی از عوامل اقتصادی و اجتماعی گسترده‌تر می‌دانند، اما واقعیت این است که حتی در میان خود فمینیست‌ها نیز نگاه انتقادی به نسل مورگان شکل گرفته است و خودشان هم می‌دانند که اشتباه بزرگی مرتکب شده‌اند.

کافی‌ست نگاهی به آمارها بیندازیم. در آمریکا و اروپا، میلیون‌ها زن تنها زندگی می‌کنند، بسیاری از آن‌ها از تنهایی رنج می‌برند، و نرخ افسردگی و مصرف داروهای ضدافسردگی در میان زنان غربی به بالاترین حد خود رسیده است. این همان آزادی است که مورگان وعده داد؟ تنهایی در یک آپارتمان کوچک و مصرف قرص خواب؟ بسیاری از فعالان جوان‌تر معتقدند فمینیسم موج دوم بیش از حد بر تجربه زنان سفیدپوست طبقه متوسط آمریکا متمرکز بود و نتوانست مسائل زنان در جوامع مختلف را به درستی بازتاب دهد. از نگاه آنان، زن بودن تنها یکی از ابعاد هویت افراد است و عواملی مانند فرهنگ، مذهب، قومیت و طبقه اجتماعی نیز در تجربه زنان نقش تعیین‌کننده دارند. این انتقادها نشان می‌دهد حتی درون جنبش زنان نیز اجماعی بر میراث مورگان وجود ندارد.

مورگان در سال ۲۰۱۰ به بیماری پارکینسون مبتلا شد، اما تا سال‌های پایانی عمر همچنان می‌نوشت و در رسانه‌ها حاضر می‌شد. پسرش گفته است او بیش از آنکه از مرگ بترسد، از وابستگی جسمی و از دست دادن استقلال خود هراس داشت؛ روحیه‌ای که نزدیکانش آن را بخشی از شخصیت سرسخت و مستقل او می‌دانستند.

زنی که تا پایان عمر از باورهای خود عقب ننشست، حتی اگر همان باورها به تعمیق شکاف‌های جنسیتی و فرهنگی کمک کرده باشد. اصرار او بر مواضعش، نه نشانه قدرت، بلکه نشانه لجاجت و ناتوانی در پذیرش اشتباه بود. او هرگز از خود نپرسید شاید من اشتباه کرده‌ام. او هرگز به میلیون‌ها زنی که به خاطر تفکراتش تنها ماندند، فکر نکرد.

 اکنون با درگذشت رابین مورگان، یکی از مشهورترین چهره‌های فمینیسم معاصر از صحنه کنار رفته است، اما بحث درباره میراث او تازه دارد جدی می‌شود. برای عده‌ای او صدای زنان معترض به تبعیض بود و برای عده‌ای دیگر نماد جریانی که در کنار برخی دستاوردها، به تقویت نگاه تقابلی میان زن و مرد و گسترش شکاف‌های فرهنگی در جوامع غربی دامن زد. حقیقت این است که فمینیسم رادیکال، آن‌طور که مورگان و همفکرانش می‌خواستند، نه تنها آزادی نیاورد، بلکه تنهایی، بی‌اعتمادی و فروپاشی خانواده را به ارمغان آورد.

زن امروز غربی، از نظر قانونی آزاد است، اما در عمل تنهاست. می‌تواند کار کند، اما کسی را ندارد که با او زندگی کند. می‌تواند انتخاب کند، اما انتخابش به انزوا ختم شده است. این میراث مورگان است: آزادی بدون خانواده، استقلال بدون همدلی، و حقوق بدون آرامش. مورگان رفت، اما زخم‌هایی که جریان او بر پیکر جامعه غربی گذاشت، همچنان تازه است.

فائزه آقامحمدی