روایت اختصاصی

آخرین دیدار بود؛ اما نه آخرین عهد

هنوز اولین دیدارمان را با تمام جزئیات به خاطر دارم؛ روزی که دعای خیرتان بدرقه راه زندگی زوج‌های جوان می‌شد و با دستانی آسمانی، خطبه عقدشان را جاری می‌کردید.

روزی که خطبه عقد خواهرم را خواندید، اشک‌های شوق بی‌اختیار بر گونه‌هایم جاری شد. نمی‌دانستم آن لحظه، خاطره‌ای خواهد شد که تا همیشه در قلبم زنده بماند.
دیدارهای مردمی‌تان را هم از یاد نبرده‌ام؛ حسینیه امام، ازدحام مشتاقان، نگاه‌های پر از عشق و دستانی که برای لحظه‌ای سلام، به سویتان دراز می‌شد. من اما در میان آن همه جمعیت، تنها اشک می‌ریختم؛ اشک شوق از دیدن مردی که حضورش آرامش می‌آورد و نگاهش امید می‌بخشید.
روزهایی که به منزل خواهرتان در قم می‌آمدید نیز در خاطرم حک شده است. هنوز گویی عطر حضورتان در خانه آقای شمس‌اللهی باقی مانده؛ عطری که با گذشت سال‌ها هم از ذهن و دل پاک نمی‌شود.
و چه سخت بود لحظه‌ای که باید خبر شهادتتان را به مادرم می‌دادیم… واژه‌ها توان بیان نداشتند و اشک‌ها مجال سخن گفتن نمی‌دادند. تنها چیزی که اندکی دلمان را آرام می‌کرد، این بود که می‌دانستیم شما به آرزوی دیرینه‌تان رسیده‌اید؛ همان آرزویی که سال‌ها برایش زیستید و سرانجام با خون خود آن را امضا کردید.

دیروز، دست در دست دو کودک خردسالم، خود را به مصلی رساندم. نه برای وداع… مگر می‌شود با مردان خدا وداع کرد؟ آمده بودیم تا دوباره با شما عهد ببندیم؛ تا بگوییم راهتان ادامه دارد، پرچمتان بر زمین نخواهد ماند و ما بر همان پیمانی که با شما و آرمان‌هایتان بسته‌ایم، استوار ایستاده‌ایم. آمده بودیم بگوییم تا ظهور مولایمان، در مسیر ولایت خواهیم ماند و به امید دیدار دوباره، پای رکاب حضرت صاحب‌الزمان (عج) خواهیم ایستاد.
اما امروز…
امروز انگار تکه‌ای از دلم را میان حیاط مصلی جا گذاشته‌ام.
میان عطر حضورتان…
میان زمزمه‌های قرآن…
میان اشک‌های بی‌امان مردم…
میان نوای مادرانه زنان ایران که با سوز دل، نامتان را صدا می‌زدند…
و میان آن آرامش عجیب و وصف‌ناشدنی که فقط در کنار مردان خدا می‌توان آن را لمس کرد.
از مصلی برگشتم، اما دلم همان‌جا ماند…
و حالا، بیش از همیشه بی‌قرارم؛ بی‌قرار روزی که وعده الهی محقق شود، پرچم این راه به دست صاحب اصلی‌اش برسد و دوباره، در رکاب امام زمان (عج)، شما را ببینیم.